تبليغاتX
نغمه های تنهایی ...

نغمه های تنهایی ...

یاد من باشد تنها هستم .......... ماه بالای سر تنهاییست

بابایی جان سلام

بازم منم با چشمهای خیس اوومدم باهات درد دل کنم

بابایی

چند شبه دلم خیلی پره ، نمی دونم چم شده 

احساس می کنم همه ی درها به روم بسته شده

بابایی

دیشب با خودم گفتم امشب وقتشه

امشب اگه از خدا بخوام منو بیاره پیشتون صد در صد اجابتش می کنه

آخه خدا خودش می گه که تو شبهای قدر دعاها برآورده می شه

ولی همین که در مقابلش سجده کردم دلم ترکید

بهش گفتم خدایا اوومده بودم به درگاهت زاری کنم

که منو ببری پیش عزیزام ولی الان پشیمون شدم از دعام

می خوام بهت بگم که امشب خیلی خواسته دارم می خوام اجابتش کنی

بابایی

از خدای مهربون خواستم منو به خاطر همه ی ناشکریهام ببخشه

بهش گفتم من خیلی کم ظرفیتم

می خوام ظرفیتم رو زیاد کنی ، چه تو داشته هام چه تو نداشته هام

ازش خواستم آرامشی بهم عطا کنه که با غم نبودنتون کنار بیام

دعا کردم که راه راست رو بهم نشون بده

بابایی

درسته که خدا شماها رو ازم گرفت

ولی آدمهای خیلی مهربونی رو سر راهم گذاشته

بابایی

حالا دیگه می دونم که تنها نیستم

می دونم که توی دنیای آدمکهای چوبی میشه

آدمهایی رو پیدا کرد که قلبشون هنوز

برای کمک به دل هجران کشیده ها می تپه

بابایی

تصمیم گرفتم زود درسمو تموم کنم تا بتونم سنگ صبور دلهای یتیمها باشم

شاید خیلی ها هستن که الان به کمک من نیاز دارند

می خوام به درد دل همه ی هجران کشیده ها گوش بدم

تا شاید دل آتیشیشون آروم بشه و اشک های تنهایی رو بر زمین نریزن

چون اشک یتیمها عرش خدا رو می لرزونه

بابایی

مواظب مامانی و داداشی باش

برای شادی و سلامتی همه ی آدمهای مهربونی

که الان دارن به دختر بی کست کمک می کنن دعا کن

بابایی ، مامانی و داداشی جان

همیشه در قلب من بوده اید و خواهید ماند  

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت21:57توسط دختر تنها | |

بابایی سلام

 

بازم منم دخترت که تنهام گذاشتی

 

گوش کن می خوام مثل همیشه باهات درد دل کنم

 

باز دلم از این دنیا و از این زندگی گرفته 

 

بابایی

 

صدامو می شنوی ؟

 

ماه رمضون شده ولی تو و مامانی پیشمون نیستید

 

سفره ی سحر و افطار بدون شماها برکت نداره

 

بابایی

 

دخترات منتظرتن که باهاشون افطار کنی

 

آخه بی انصاف چرا منتظرمون می ذاری

 

بابایی

 

دیروز سر سفره ی افطار هممون با چشای پر از اشک

 

به همدیگه نگاه کردیم و گفتیم قبول باشه

 

توی دلمامون با خدا درد دل کردیم

 

تا شاید توو این ماه عزیز صدای یتیمهاتو بشنونه

 

تو رو مامانی رو بهمون برگردونه

 

ولی می دونم که بر نمی گردید

 

آخه پیش خدا بیشتر بهتون خوش می گذره

 

بابایی

 

حالا که شما نمی تونید برگردید دعا کنید من بیام پیشتون

 

به خدا حالم خیلی بده

 

هر روز بیشتر از دیروز دلتنگتون می شم

 

دیگه طاقت موندن ندارم

 

مامانی

 

می خوام بیام پیشت

 

می خوام بیام بغلت برای همیشه آرووم بشم

 

مامانی

 

معدم خیلی اذیتم می کنه

 

حتی نمی تونم روزه هامم بگیرم

 

می خوام بیایی بالا سرم ، مثل شبهایی که مریض می شدم

تا صبح بالا سرم می موندی تا دردامو فراموش کنم

الانم دارم درد می کشم پس چرا بالا سرم نیستی ؟

چرا بر نمی گردی پیشم ؟

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت1:24توسط دختر تنها | |

در شبی غمگین تر از من

قصه رفتن را سرودی

تا که چشم را گشودم

از کنارم رفته بودی..!

مادر بزرگ می دونم که خیلی سختی کشیدی

می دونم که خیلی سخته با دستای خودت

جسد سرد و بی روح پسراتو زیر خاک بذاری

می دونم که عجله داشتی زودتر بری پیش پسرات

ولی بی انصاف حداقل صبر می کردی که منم بیام ازت خداحافظی کنم

نذاشتی برای آخرین بار باهات درد دل کنم

نذاشتی که قاصدکهای خسته ای که مثل خودم

توان بلند شدن ندارن رو ببری بدی به بابا و مامانم

آخه من حرفهامو به اوونا می گم

ولی تا حرفام تموم می شه با اشکام خیس می شن و دیگه طاقت پرواز ندارن 

مادر بزرگ تو که همیشه می گفتی می خوای سایبون یتیمهای پسرت باشی

تو چرا تنهامون گذاشتی ؟

مادر بزرگ 20 مرداد سالگرد عروج آسمانیت را به دل بارانیم تسلیت می گم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت0:37توسط دختر تنها | |

مادر

ای پناه اشكهای بی پناهم کجایی ؟

مامانی

خیلی غریب و بی کسم کجایی ؟

مامانی

توو این روزا خدا برام یه مامانی فرستاده

از دیروز که مریض شدم همش به فکرمه

مامانی

چند شبه که بغلش می خوابم

بهش قول دادم که کمتر بی تابی کنم

ولی مامانی دست خودم نیست

دلم برای تو و بابایی خیلی تنگ شده

بابایی

پیش مامانی بیشتر بهت خوش می گذره که بر نمی گیردی پیشمون

بابایی

خونه ای که با دستای خودت ساختی

ولی توش زندگی نکردی رو مرتب کردیم

بابایی

جای دستهات روی تک تک آجرهاش دیده می شه

اوون رنگ کردیم که آجرهاش هر ثانیه نبودنت رو به رخمون نکشه

بابایی

خونه هنوز بوی تو و مامانی رو می ده

چرا دست مامانی و داداشی رو گرفتی رفتی یه خونه ی دیگه

تو که خودت خونتو ساختی چرا نخواستی توش زندگی کنی ؟

بابایی

پنجره های هال هر روز عصر رو به در باز می شن

آخه می دونن که من هر روز منتظر اوومدنت هستم

بابایی

خستم از بس چشامو به در دوختم ولی ازت خبری نشد

بابایی

چرا نمی خوای من بیام پیشتون

مگه نمی دونستی که من طاقت این همه درد و جدایی رو ندارم

بابایی

تو که می دونستی اگه یه شب خونه نمی اوومدی من گریه می کردم

ولی حالا 8 ساله که بدون تو شبها رو به روز می رسونم

بابایی

تو رو خدا منو ببر پیش خودت

دیگه طاقت ندارم

دیگه نمی خوام اینجا بمونم

ای خدا چه جوری بگم خسته ام

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت12:14توسط دختر تنها | |

صداي تیك تیك ساعت، دگر نمي‌آيد

نباش منتظرش! رهگذر، نمي‌آيد


نمي‌شود به خدا باورم، كه مي‌گويند:

مسافر تو دگر از سفر نمي‌آيد...


مگو ترانه بخوان و مگو غزل بسراي

چرا كه با غزل من پدر نمي‌آيد


بنال اي دل عاشق، كه خوب مي‌دانم

تو را نموده فراموش اگر نمي‌آيد


در انتظار، دل من، نباش، بيهوده!

چرا كه هست يقينم، دگر نمي‌آيد

بابایی

کاش فقط یه بار دیگه می دیدمت

کاش فقط یه بار دیگه تو بغلت آروم به خواب می رفتم

و دوست داشتم اوون خواب ، خواب ابدی می بود

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت9:7توسط دختر تنها | |

سلام بابایی

بازم منم . دختر داغ دیده و هجران کشیدت

اوومدم باز برات درد دل کنم

بابایی

این روزها سخت ترين لحظات زندگي ام را تجربه ميكنم

هر روز که بزرگتر می شم جای خالیتو بیشتر احساس می کنم 

بابایی

بغض روزها و شبهای تنهاییم گلوم رو گرفته و با هیچ چیزی از بین نمی ره

وقتی می یام سر مزارتون صدای گریه هام به فلک می رسه

ولی نه تو جوابمو می دی نه مامانی 

بابایی

آرزو دارم فقط یه بار دیگه بیای بغلم کنی

بوسم کنی سرمو بزارم تو بغلت و نوازشم کنی

بابایی

اینقدر شبها عروسکهامو بغل کردم و با اشکام خیسشون کردم

که دیگه اوونا هم از دستم خسته شدن

بابایی

فکر می کردم که خیلی مقاوم

فکر می کردم می تونم طاقت بیارم تا زمانی که خدا منو بیاره پیشتون

ولی بابایی اعتراف می کنم که کم آوردم .

دیگه نمی تونم . دیگه طاقت ندارم

بابایی

خدا خیلی صبوره ولی من نمی تونم دیگه تو این دنیای لعنتی بمونم

خودم می خوام بیام پیشتون

بابایی گوش می کنی چی می گم می خوام خودم بیام پیشتون

می خوام منم مثل شما آرووم زیر خاک بخوام

میخوام مثل داداش کوچولوم بیام بغل تو و مامانی آرووم بشم

آخه می دونی بابایی آدمهای تو این دنیای لعنتی

هر لحظه می یان دل یتیمهاتو می شکنن 

بابایی تو بهشون بگو که دل یتیم شکستن چه عذابی داره

بهشون بگو که مغرور نشن

اوونا هم یه روز مثل من بی بابا و بی مامان می شن

بابایی

تو رو خدا بیا منو ببر پیش خودت دیگه طاقت ندارم

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت11:4توسط دختر تنها | |

پدر جان چگونه این آتش نهفته در جانم را خاموش کنم

پدر جان من به امید مهر تو پیوسته زیسته ام بعد از تو ...

بعد از تو آفتاب سیاه است

بعد از تو در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست

بعد از تو هیچ پرنده ای در اسمان دلم پرواز نمی کند

بعد از تو دیگر غنچه ای لب به خنده نگشود

بابایی

امروز روز پدره همه با باباهاشون خوشحالن

ولی من مثل همیشه باید بیام سر خاکت و با اشکام مزارتو آبپاشی کنم

بابایی جان

8 ساله که ازم دور شدی

ولی من هنوز نتونستم نگاهتو ، خنده هاتو ، حرفاتو فراموش کنم

تو که می دونستی من نمی تونم طاقت بیارم پس چرا رفتی ؟

بابایی

با چشای خیسم برات می نویسم روزت مبارک

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت13:26توسط دختر تنها | |

بابایی جان سلام

 

بازم منم با یه دنیا دلتنگی اوومدم برات حرف بزنم

 

اوومدم بهت بگم بابایی تو خونه ای که یه روزی هممون

 

شاد و خوشحال بودیم الان من فراموش شده ام

 

اوومدم بهت بگم که تنهایهامو فقط با گریه پر می کنم

 

بابایی

 

دیشب که همه دور هم جمع بودن و داشتن می گفتن و می خندیدن

 

من تنها تو اتاقم نشسته بودم و مثل همیشه گریه می کردم

 

حتی هیچ کدومشون نیومدن بهم بگن چرا دلت گرفته

 

بابایی

 

دیشب به خدا سجده کردم و در حالی که با تمام وجودم اشک می ریختم

 

ازش خواستم که منو زودتر به شما برسونه

 

بابایی

 

اینجا پر از آدمکهای چوبیه

 

اینجا هیچ کس از دل کسی خبر نداره

 

اینجا هیچ کس به اشکهای دیگری اهمیت نمی ده

 

اینجا کسی اشک در آوردن یتیمها براش مهم نیست

 

مامانی

 

دیروز که داشتم گریه می کردم می دونی داییم چی بهم گفت ؟

 

بهم گفت ببخش من فراموشت کرده بودم

 

بهم گفت من باید بیشتر بهت محبت می کردم

 

مامانی

 

حالا دیدی که من خیلی تنهام

 

حالا دیدی حتی داییم که نزدیکترین کسم هست منو فراموش کرده

 

مامانی

 

چرا 8 ساله آغوشتو ازم گرفتی

 

چرا 8 ساله که به خونه غریبه شدی

 

تو که همیشه دوسم داشتی

 

تو که نمی ذاشتی اشک تو چشام بیاد

 

پس چرا الان دیگه نمی یای بگی چرا دلتنگی

 

چرا نمی یای بگی چرا گریه می کنی من که پیشتم

 

چرا نمی یای بگی که کی دلتو شکسته

 

آخه چرا ............................

 

به خدا خستم

 

به خدا کم آوردم

 

خدایا

 

چرا منو نمی بری پیششون

آخه چه جوری دعا کنم که دعامو بشنوی و اجابت کنی

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت12:38توسط دختر تنها | |

سلام سلامی به خیسی چشمان من

سلامی به درازی تمام فاصله ها

سلامی به خوشی تمام خاطره ها

و خستگی تمام ثانیه های بی شما بودن

بابای گلم ، مادر نازنینم

بازهم قلم برگرفتم بر دست و نامه آغاز نمودم

تا فاصله ی 8 سال فراق و دوری از شما را

بر روی کاغذ بنگارم تا شاید مرحمی بر این دل خسته و غمگینم باشد

امروز هشتمین سالگرد جداییتان را با خواهرانم بر سر مزارتان عزا می گیریم

بابایی

هنوز هم چشمان منتظر

چشمانی به خیسی دریا و شاید هم کمی خیس تر

چشمانی به سرخی کاسه ی خورشید هنگام غروب

و شاید هم کمی سرخ تر ... در انتظار برگشتتان است

مامانی

نگاهی خسته نگاهی که تا دوردست های افق بی کران امید

و شاید هم کمی دور تر تنها شما را می جوید

و یک دم چشم بر هم نمی نهد ...

نگاهی که دیگر این روزها همچون نگاه مرده ای بی جان و بی روح است

و شاید هم چون نگاه خسته و معصوم آن کودکی که در

آسایشگاه معلولین در پی یک نگاه پر محبت روزها

را به شب و شبها را به روز می سپارد

مامانی

من امروز کودکی را دیدم که در ازدحام جمعیت

به ناگاه دستانش از دستان پر مهر مادر جدا گشته بود

و چنان حیران و گریان می نالید که گویی تنها داراییش

را در این دنیا از کف داده بود ...

و امروز من خود را عجیب با آن کودک عجین دانستم ...

آری من نیز همچون آن طفل معصوم در یک روز تابستانی به ناگاه دستانم

از دامان پر مهرو محبت تو وارهید و در انبوه جمعیت

و شاید هم انبوه خودم گم شدم و شاید هم کمی گم تر ...  

گاه گاه به یاد می آورم که تاریک ترین لحظه ی شب

نزدیک ترین لحظه به طلوع خورشید است

و دمی کوتاه می آسایم و شاید هم کمی کوتاه تر از یک دم ... 

و میدانم یکی زین شبهای گرم تابستانی به دیدارتان می آیم

می آیم تا غبار تمام سختیهای بدون شما را از غبارم بزدایید

داداشی

تن لطیفت را 8 سال است که خاک نوازش می دهد

مامانی

اینجا نبض زمان گیر کرده است

بابایی

اینجا تنهایم ... بی رحمانه تنهایم ... 

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت14:4توسط دختر تنها | |

مادرم

 

روز مادر یعنی به تعداد روزهای نبودت اشک و آه

 

روز مادر یعنی بر هر دم سر مزارت اشک ریختن

 

روز مادر یعنی دلتنگی همه ی سالهایی که بدون آغوشت زنده ماندن

 

روز مادر یعنی باز هم بهانه ی مادر گرفتن

 

مادرم

 

بی تو تنهاترين فردم كه كوله بار حسرت و اندوه قامتم را خميده كرده

 

هر دم از فراقت دلتنگ مي شوم بر خاطرات گذشته مرور مي كنم

 

مادرم

 

تو اينجا نيستي ولي من هميشه بيادتم

 

مادرم

 

با اشک چشمهایم بر سر مزارت می نویسم

 

كه بي تو بودن خیلی سخته

 

روزت مبارك و روحت شاد

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت9:17توسط دختر تنها | |

سلام بابایی

 

سلام مامانی

 

امروز تولدت مامانی و فردا تولد باباییه

 

مامانی ، بابایی

 

امروز اوومدم براتون تولد بگیرم

 

ولی نمی دونم کجا و چه جوری ؟

 

اگه تو خونه تولد بگیرم دخترات غمگین می شن

 

اگه بیام سر مزاتون و براتون شمع تولد روشن کنم

 

شمعها به خاطر دل آتیشی من اونقدر می سوزن

 

ولی باز شماها دلتون به رحم نمی یاد که برگردید پیشم

 

بابایی

 

تو برای مامانی امروز تولد بگیر

 

مامانی هم فردا برای تو تولد می گیره

 

منم می یام سر مزارتون با اشکام خاک مزارتونو آبپاشی می کنم

 

می یام اوونجا با گریه از خدا می خوام

 

که حداقل روز تولدتون منو بهتون برسونه شاید این بار دعام قبول بشه

 

بابایی جان ، مامانی مهربونم

 

براتون تعدادی قاصدک فرستادم که پیام تبریک تولد منو بهتون برسونه

به قاصدکها گفتم که بهتون بگه ، خیلی غریبم بین این آدمکهای چوبی

 

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت14:41توسط دختر تنها | |

مامانی

 

تا اوومدم ببینم مادر چگونه است؟

 

انگار صد سال از کنارم رفته بودی

 

تا اوومدم شاخه گلی به دستت بدم

 

گلچین روزگار باغ رو به دستت سپرده بود

 

تا اوومدم به خاطر یک عمر محبتت

 

پیشانیت را ببوسم و نوازشت کنم

 

دست ستایشگر باد ، شاخه های شکسته را

 

از درخت عمرت چیده بود و بر سر مزارت کشیده بود

 

آن موقع بود که دیگر تنهای تنها شدم

 

مامانی

 

خودت که مامانتو توو بچگی از دست داده بودی

 

می دونستی چه دردی داره پس چرا ما رو تنها گذاشتی

 

مامانی

 

یه چند وقتیه گم شدم . نمی دونم چکار کنم

 

نه پناهگاهی دارم و نه همدمی که باهاش درد دل کنم

 

آخه چه جوری می خوای ادامه بدم

 

مامانی

 

به خدا خستم ، دیگه نمی تونم ادامه بدم

 

چرا هیچ کس نیست حرفامو بفهمه

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت9:31توسط دختر تنها | |

مامانی جان سلام

امروز اوومدم برای تو درد دل کنم . امروز آسمون هم مثل من دلش گرفته

از صبح تاریکه و داره همراه من می باره .

گاهی آرووم می شه و گاهی با دیدن اشکهای من شدت می گیره

مامانی

تو که نیستی بیام بغلت و گریه کنم که آروم بشم .

نمی دونم با کی درد دل کنم ، نمی دونم سرمو رو شونه ی کی بذارم

مامانی

وقتی اون چشای قشنگت که داشت توی حریمت پرپر می شد

شده بودی یه قاصدک

چشمای خسته ی منم فقط داشت اشک می ریخت

مامانی

تو که هیچوقت نمی خواستی اشکامو ببینی

وقتی رفتی اشکام را از ته قلبم برای رفتنت ریختم ولی باز آرووم نشدم

مامانی

پرواز تو دیگه محبت را از یاد من برد و برای همیشه همه چیز رنگ باخت

بهار ناشناخته ترین موجود روی زمین شد ... سرد ... بی روح ... یخ ...

مثل صورت قشنگ تو که یخ زد

وقتی می سپاردنت به خاک

من زمین و زمان رو نذر کردم که یه باره دیگه چشاتو باز کنی

ولی خدا نذرمو قبول نکرد

مامانی

اگه سوزناک ترین واژه را هم قرض بگیرم

نمی تونم بگم چی می کشم از وقتی دیدم پرواز کردی؟

مامانی

خوش به حالت که رفتی به دنیایی که آدمک نداره

آخه می دونی آدمکهای دنیای ما به راحتی دل همدیگر رو می شکنن

مامانی

همین آدمکها بارها دلمو شکستن و

از کنار تکه های دل شکستم به راحتی گذشتن

مامانی

خیلی خستم . به خدا کم آوردم . آخه چرا اینقدر زود تنهام گذاشتی

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت14:11توسط دختر تنها | |

بابایی جان سلام

 

دوباره شب شده و من باز آرووم ندارم

 

بابایی

 

چشام دیگه اشکی نداره برای ریختن

 

آخه چرا بدون خداحافظی رفتی

 

مگه نمی دونستی اگه گریه کنم به غیر از خودت کسی نمی تونه آروومم کنه

 

بابایی

 

همیشه بهم می گفتی رد آنچه که رفت رو نباید گرفت

 

می گفتی از آنچه که می یاد بگیم

 

ولی بابایی من چطوری می تونم گذشته رو فراموش کنم

 

آخه خودت بگو چه جوری می تونم خنده های

 

اوون شب مهتابی که بدون خداحافظی رفتی رو از یاد ببرم

 

بابایی

 

دلم برای صدات ، برای خندهات ، برای همه چیزت تنگ شده

 

چرا نمی یای از دل دخترت خبر بگیری

 

چرا نمی یای یه شب همدم اشکهای دختر بشی

 

چرا نمی یای به درد دلهای دختر گوش بدی

 

بابایی

 

خسته شدم ، دیگه طاقت ندارم ، پس کی می شه بیام پیشتون

 

راستی بابایی

 

یه بابای مهربون پیدا کردم

 

هر روز باهاش حرف می زنم

 

اوونم مثل تو مهربونه

 

اوونم مثل تو بهم می گه بابایی جونم

 

بابایی

 

خیلی دوسش دارم

 

براش دعا کن که همیشه سالم و شاد باشه

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت2:19توسط دختر تنها | |

بابایی جان مامانی گلم

 

سلام

 

روزها و شبهای زیادی هست که از دلتنگیهام و از در فراق براتون می نویسم  

 

یک سال و دو روز از نوشتن درد دلهام تو وبلاگ داره می گذره

 

ولی باز تو دلم هزاران حرف نگفته دارم

 

آخه چه فایده که شما حتی یک کلمش رو هم نمی خونید

 

مامان مهربونم

 

این دل من روز به روز بیشتر برای نبودنتون بهونه می گیره

 

چی بهش بگم که آرووم بگیره ؟

 

بابای نازنینم

 

نمیدونی چه سخته  میون انبوهی از آدمکان

 

چوبی بایستی و نبودنتو فریاد بزنی

 

مدتهاست به دنبال سکوت گم شده ام آسمان و زمین را بهم میبافم

 

ولی دریغ از یک جرعه

 

نمیدونم چشمام انتظار چه کسی رو میکشه ؟

 

چون دیگه امیدی به برگشتن شماها ندارم

 

حتی نمیدونم واسه چه کسی کلماتمو بیدار نگه داشته ام

 

خودمو گم کرده ام

 

به دنبال کدوم روزنه هستم ؟ چی می خوام ؟ چی می گم ؟

 

کاغذام مچاله شده اند و قلم هام خمیده ...

تولد یکسالگی وبلاگم مبارک

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت1:37توسط دختر تنها | |